تماس جهت آگاهی بیشتر09178879199 هیچ وقت خورشید پشت ابر پنهان نمیماند
خداوندا
در اين سالي که در پيش است
نمي دانم چه تقديري مرا فرموده اي .ليکن
در آغاز طلـوع روشن سالي که مي آيد
کمک کن تا رها سازم ز خود
من کوله بار يک هزار و سيصد و افسوس
هزار و سيصد و اندوه
خدايا مهربانم کن
تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضايت را عطايم کن
بفهمان زندگي زيباست
خداوندا
تو راه سبز ايمان را نشانم ده
تو نيکي پيشه ام فرما
که راه حق صبورانه بپيمايم
و هرگز من نباشم از زيانکاران
رفيقا مهربانا عاشقم فرما
مرا در شط پر مهر گذشتت شست و شويم ده
تو پاکم کن قرارم ده
کريما دست هاي گرم و لبخندي عطايم کن
تو اي نزديک تر از من به من
اينک مرا درياب پناهم ده
تو ذکرت را عطايم کن
که با يادت دلم آرامشي يابد
حبيبا قدردان خوبي ام فرما
تو اي گرداننده دل ها و چشمانم
تو اي تدبير بر هر روز و هر شامم
تو چرخاننده احوال اين دنيا
بگردان حال من را سوي آن حالي که مي داني
تو آرامش عطايم کن
خداوندا نمي دانم چه تقديري مرا فر موده اي اما
براي مردمان خوب اين وادي
عطا فرما
هزار اميد
هزار و سيصد آگاهي
هزار و سيصد و هشتاد بهروزي
هزار و سيصد و هشتاد و 9 لبخند زيبا را ... سال نو شمسي را به تو دوست مهربانم و مامان وباباي مهربونت تبريك ميگم و ازخداوند مهربان ميخواهم كه درسال آينده به همراه اونها سرسفره هفت سين نشسته باشي دوست شما نيوشا



به دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست
خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست
به دنبالش نگرد
خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست
خدا در قلبي است که براي تو مي تپد
خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد
خدا آن جاست
در جمع عزيزترين هايت
خدا در دستي است که به ياري مي گيري
در قلبي است که شاد مي کني
در لبخندي است که به لب مي نشاني
خدا در بتکده و مسجد نيست
گشتنت زمان را هدر مي دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني
خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نيست
او جايي است که همه شادند
و جايي است که قلب شکسته اي نمانده
در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زني است به همسرش
بايد از فرصت هاي کوتاه زندگي جاودانگي را جست
زندگي چالشي بزرگ است
مخاطره اي عظيم
فرصت يکه و يکتاي زندگي را
نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد
چيزهاي اندک که مرگ آن ها را از ما مي گيرد
زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد
زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم
و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم
فقط چيزهايي اهميت دارند
چيزهايي که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر خدا و به خود آيي
دنيا چيزي نيست که آن را واگذاريم
دنيا چيزي است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم
سالکان حقيقي مي دانند که همه آن زندگي باشکوه هديه اي از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمي کنند
کساني که از دنيا روي برمي گردانند
نگاهي تيره و يأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگي و شادماني اند
خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي»؟
وقتی به دشت های گل های اقاقی نگاه میکنی
دختر بچه ای را می بینی با عروسکی قشنگ در دستانش
که مثل فرشته ها می ماند
که با پروانه ها و گل ها بازی می کند
و می گوید: مامان بیا ببین اینجا چقدر پروانست
چه گلای قشنگی داره اینجا
و مادر: عزیزم مواظب باش زمین نخوری
و می گوید: نه مامانی خدا مواظبم است
به که گویم سلام
به که گویم خداحافظ
به که گویم دوستت دارم
برای که اشک ریزم
دلواپس که باشم
عاشق که شوم
گرمی دستان که را احساس کنم
چه کسی گوید پدر
چه کسی گوید مادر
به چه کس هدیه دهم
امیدم در زندگی که باشد
آرزوی چرا داشته باشم
زیر باران با که روم
درد دل با که گویم
دشت اقاقی ها
بازی پروانه ها
همه منتظرند منتظر تو
نه باور نمی کنم که رفته ای
هنوز هم در رویای من هستی مثل سایه در کنار
دعاي كودك ايراني
"در قلب ها"
به مادر گفتم
اين خدايي كه
تو گفتي بايد همه جا باشد
پس چرا در خانه ي ما نيست؟
مگر نگفتي او از همه مهربان تر است و
همه جا با ماست
پس چرا من حتي او را
در خواب هم نمي بينم؟
پس چرا هر شب
هر چقدر هم كه دعا مي خوانم
جوابم را نميدهد؟
من كه ميبينم تو هميشه داري او را دعا ميكني
پس خودش كجاست؟
مادر با مهرباني گفت:
ميداني
او رنگ گلهاست
بهار و باغ وغنچه ها
نشانه ي لطف اوست
توي سادگي در مهرباني
در آفتاب گرم و سرخ هم ميشود خدا را ديد
ولي جاي او فقط توي قلب ماهاست
توي هر كار خودت را بسپار به خدا
و يادت باشد هيچوقت هيچكس را
با هيچ كاري نرنجاني...
صبا جون يادمون باشه هيچوقت و درهيچ كجا خدا تنهامون نميذاره . نيوشا
نام خدا
من دوست دارم باغبان باشم
در هر زمینی گل بکارم
صدها گل یاس و شقایق
آلاله و سنبل بکارم
هرجا زمینی خشک و خالیست
با دست من آباد گردد
از دیدن گل های زیبا
دلهای غمگین شاد گردد
قصه ی کفشدوزک ها
یکی بودیکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود
بابا کفشدوزک و مامان کفشدوزک با پسرشان خال خالی در جنگل سبز زندگی می کردند.مامان کفشدوزک کفشهای قشنگی درست می کرد.همه ی حیوانات جنگل مشتری کفشهای او بودند.بابا کفشدوزک هم کفش های دوخته شده را به فروشگاه جنگل می برد و می فروخت.خال خالی کوچولو خیلی دلش می خواست مثل مادرش کفش بدوزد ولی پدر و مادرش به او می گفتند:«تو هنوز کوچکی و کار کردن برای تو زوده،تو حالا حالاها باید بازی کنی.»خال خالی کوچولو هم توی کارگاه ،پیش مامانش می نشست و کفش دوختنش را تماشا می کرد.
یک روز خبر خوشی توی جنگل پیچید،خبر عروسی خاله سوسکه.این خبر حیوانات را به فکر خریدن کفش و لباس نو انداخت.همه دلشان می خواست با کفش و لباس نو در جشن عروسی شرکت کنند.باباکفشدوزک اسم حیواناتی را که کفش می خواستند نوشت و به مامان کفشدوزک داد تا برایشان کفش بدوزد. مامان کفشدوزک چندین روز پشت سر هم کارکرد.آنقدر دوخت تا خسته شد اما برای تمام حیواناتی که کفش سفارش داده بودند،کفش دوخت.بابا کفشدوزک تمام کفش ها را به حیوانات داد.آنها خوشحال شدند و از او و مامان کفشدوزک تشکر کردند.در جنگل سبز رسم بر این بود که هرکس برای دیگران کاری انجام می داد،آنها هم در مقابل برایش کاری انجام می دادند؛مثلاً برایشان خوراکی می آوردند.حیوانات جنگل آنقدر خوراکی برای بابا و مامان کفشدوزک آوردند که انبارشان پرشد.آنها از این موضوع خوشحال بودند ولی مامان کفشدوزک آن قدر کار کرده بود که خسته و بیمارشد و در رختخواب خوابید.خال خالی و بابا کفشدوزک هم مواظبش بودند تا حالش خوب شود.
سه روز بیشتر به عروسی خاله سوسکه نمانده بود که آقا و خانم هزارپا به سراغ مامان کفشدوزک آمدند و از او خواستند برایشان کفش بدوزد تا بتوانند با کفش نو در جشن عروسی خاله سوسکه شرکت کنند، اما وقتی دیدند او در رختخواب خوابیده و حالش خوب نیست،ناراحت شدند و رفتند.
فردای آن روز وقتی مامان و بابا کفشدوزک از خواب بیدار شدند،دیدند یک عالمه کفش اندازه ی پای هزارپاها توی کارگاه کنارهم چیده شده است.آنها با تعجب به کفشها نگاه می کردند و نمی دانستند چه کسی آن همه کفش را دوخته است.اما وقتی در گوشه ی کارگاه خال خالی را دیدند که لنگه کفشی در دست دارد و خوابش برده است،فهمیدند کسی که کفش ها را دوخته،خال خالی بوده که تمام شب بیدار مانده و برای خانم و آقای هزارپا کفش دوخته است.آقای کفشدوزک خال خالی را بغل کرد و او را توی تختش گذاشت تا راحت بخوابد.مامان کفشدوزک هم استراحت کرد تا بلکه حالش زودتر خوب شود.باباکفشدوزک به خانه ی هزارپاها رفت و کفش های آماده شده را به آنها داد.هزارپاها خیلی خوشحال شدند و به بابا کفشدوزک مقداری داروی گیاهی دادند تا به مامان کفشدوزک بدهد .باباکفشدوزک داروها را به مامان کفشدوزک داد.حال مامان کفشدوزک خیلی زود خوب شد و توانست همراه خال خالی و باباکفشدوزک در جشن عروسی خاله سوسکه شرکت کند.روزجشن عروسی،تمام حیوانات کفشهای نو پوشیده بودند و می رقصیدند.هزارپاها که فهمیده بودند کفشهای آنها را خال خالی دوخته،کفشهایشان را به دوستانشان نشان می دادند و می گفتند:« ببینید خال خالی کوچولو چقدر هنرمنده!این کفش ها را خال خالی دوخته.ببینید چقدر قشنگ دوخته،دستش دردنکنه،حالا مامان کفشدوزک یه همکار خوب و زرنگ داره و می تونه برای همه کفش بدوزه.»مامان کفشدوزک و بابا کفشدوزک هم خوشحال بودند و به پسرشان افتخار می کردند.
آن روز حیوانات جنگل سبز به افتخار خال خالی و پدر و مادرش دست زدند و هورا کشیدند و از آنها تشکر کردند.خاله سوسکه هم دسته گل قشنگی را که توی دستش گرفته بود به خال خالی کوچولو هدیه کرد.
يكي بود ، يكي نبود ، غير از خداي خوب و مهربان هيچ كس نبود . دشتي بود سرسبز و زيبا ، توي اين دشت قشنگ كره اسب سفيد كوچولويي زندگي مي كرد . كره اسب كوچولو هر روز صبح از علفهاي تازه دشت مي خورد و دور تا دور آن مي دويد و بازي مي كرد . وقتي هم خسته مي شد در گوشه اي مي نشست و به دور دورها نگاه مي كرد .
كره اسب قصه ما خورشيد را خيلي خيلي دوست داشت . او دلش مي خواست روزي آن قدر قوي و بزرگ بشود كه به ديدار خورشيد برود . براي همين هم بود كه ساعتها مي نشست و به آفتاب خوب و مهربان نگاه مي كرد روزها مي گذشت , كره اسب سفيد كوچولوي ما قوي تر و قوي تر مي شد .
يك روز صبح خيلي زود از خواب بيدار شد با خودش گفت : ((حالا بايد راه بيفتم بروم تا به خورشيد برسم . ))
كره اسب ما راه افتاد و رفت . او به طرف خورشيد مي رفت . به دوردورها نگاه مي كرد و با تمام سرعت مي دويد باد خنك به صورت قشنگش مي خورد و فكر رسيدن به خورشيد او را قوي تر مي كرد . هرجه او تندتر مي دويد خورشيد دورتر مي شد . كره اسب خسته بود ، كنار رودخانه اي رسيد كمي آب خورد و پاهايش را در آن شست .
رودخانه وقتي پاهاي خسته كره اسب را ديد گفت : خيلي خسته اي ، با اين عجله كجا مي روي ؟
كره اسب گفت : پيش خورشيد
رودخانه با صدايي بلند خنديد و گفت : پيش خورشيد تو كره اسب كوچولو و ناداني هستي هيچ كس نمي تواند پيش خورشيد برود .
كره اسب گفت : به كوه كه برسم راه نزديكتر مي شود .
رودخانه گفت : من از بالاي آن كوه مي آيم . و خورشيد خيلي دورتر از كوه است .
كره اسب به آسمان نگاه كرد . خورشيد كم كم مي رفت و آسمان تاريك مي شد . كره اسب روي تپه بلندي كه خورشيد هر روز صبح از پشت آن بيرون مي آمد . نشست و منتظر برگشتن خورشيد شد . ولي از خستگي خيلي زود به خواب رفت .
صبح كه خورشيد دوباره به آسمان برگشت ، كره اسب كوچولوي قصه ما هنوز خواب بود . صداي آرام و مهرباني گفت : كره اسب كوچولو ، بيدارشو صبح شده .
كره اسب كوچولو چشمان سياه و قشنگش را باز كرد و به دورو بر نگاه كرد . اين صداي خورشيد بود . كه با كره اسب حرف مي زد . خورشيد گفت : كره اسب كوچولو ، شنيده ام كه مي خواهي بيايي پيش من ؟
كره اسب گفت : بله خيلي دلم مي خواهد بيايم و به شما برسم .
خورشيد گفت : من خيلي خيلي دورتر از زمين هستم تو هرچقدر هم كه تند بدوي نمي تواني به من برسي ، ولي من خيلي خوشحالم ، كه دوست خوب و مهرباني مثل تو دارم . گرماي من خيلي زياد است . هيچ كس نمي تواند اينجا بيايد . ولي من همه شما را كه روي زمين زندگي مي كنيد خيلي دوست دارم . هر روز صبح به ديدارتان مي آيم و همه جا را برايتان گرم و روشن مي كنم اگر تو نمي تواني پيش من بيايي در عوض من هر روز به ديدن تو مي آيم حالا بلند شو و به دشتي كه در آن زندگي مي كني برگرد .
كره اسب كوچولو با خودش گفت : خورشيد مرا دوست دارد و هر روز به ديدارم مي آيد . و به طرف دشت سرسبز رفت آنروز خورشيد خانم مهربان تما راه همراه كره اسب كوچولو بود وقتي كه او به دشت رسيد با كره اسب خداحافظي كرد و رفت و همانطور كه قول داده بود هر روز به ديدن كره اسب آمد
به نام خداوند رنگین کمان
خداوندبخشنده ی مهربان
خداوندزیبایی وعطرورنگ
خداوندپروانه های قشنگ
خداوندباران ونقل وتگرگ
نفس های بادوتپش های برگ
خدایی که سرشارازآرامش است
طرفدارسرسبزی ودانش است
خدایی که ازبوی گل بهتراست
وازنورباران صمیمی تراست
خدای صمیمی خدای سلام
خدای غزل قصه ی ناتمام
خدایابه مامهربانی بده
دلی ساده وآسمانی بده
شاعر:محمودپوروهاب
_________________
خدایاتورادارم غم ندارم