روز شمار زندگی فرزندم صبا

تماس جهت آگاهی بیشتر09178879199 هیچ وقت خورشید پشت ابر پنهان نمیماند

نامه نیوشا و کیمیای عزیز برای صبا

سلام صباي مهربون دوست خوبم حالت چطوره من با كيميا با صداي بلند ميگيم :
تولدت مبارك  تولدت مبارك 
ايكاش من با كيميا ميتونستيم مي اومديم كنارت توي جشن تولدت شركت ميكرديم . ما خيلي توي شبهاي قدر واست دعا كرديم از خداي مهربون خواستيم كه بتوني سال آينده خودت شمع هاي تولدتو خاموش كني خيلي خيلي دلمون واست تنگ شده منتظريم كه هرچه زودتر خبر سلامتي تورو بشنويم . صباجون صباي مهربون چيزي به باز شدن مدرسه ها نمونده تصميم گرفتم كه امسال ازا ولين روز بازشدن مدرسه با بچه هاي مدرسه قرار بگذاريم كه هرروز توي نمازخونه موقع ظهر واست دعا كنيم اينقدر واست دعا ميكنيم تا خداي مهربون جوابمونو بده . مدرسه هم مننتظره تا تو هرچه زودتر روپوش مدرسه رو بپوشي كيفتو بندازي روي دوشت بري مدرسه ميدوني كه چقدر مامان و باباي مهربونت آرزو دارن اون روز رو ببينند. يكبار ديگه با صداي بلند از راه دور ميگيم : تولدت مبارك انشاء اله كه صدساله بشي
خيلي خيلي دوستت داريم از راه دور صورت ماهتو مي بوسيم .
دوستان شما : نيوشا و كيميا
منتظر خبرسلامتيت هستيم خيلي زود
دوشنبه ١٥/٦/٨٩ ساعت ١٥
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 9:54  توسط افشین  | 

نامه نیوشای عزیز به صبا

سلام دوست مهربونم صباي عزيز حالت چطوره چند روزيه كه ازت بي خبرم آخه صبا جون خونه نيستم پيش مامان و بابا نيستم رفتم پيش دخترخاله ام كيميا ميدوني چرا ؟ اونم مثل تنهاست به من گفت اگه ميشه بيا پيشم كه هردومون تنها نباشيم . ميدوني كه مدرسه ها هم تموم شده من كارنامه ام گرفتم نميدونم بهت گفتم يا نه معدلم ٢٠ شد  راستي كيميا هم ديروز كارنامه اشو گرفت البته اون كلاس پنجمه اونم معدلش ٢٠ شد . خيلي خوشحال شده بود ديشت به خاطر اينكه معدلش من با كيميا تو خونشون كلي هياهو وسرو صدا به پا كرديم البته از خوشحالي بود نه چيزه ديگه اي خيلي دوست دارم كه يه روزي توهم مثل ما بري مدرسه كارنامه بگيري بعدش هم به من يا كيميا زنگ بزني بگي معدلم ٢٠ شده . من با كيميا همين الان كه داريم اين نامه رو واست ميفرستيم از خداي مهربون خواستيم هرچه زودتر تورو از رختخواب بيماري بلندت كنه بتوني بازي كني و مهمتر از همه اول مهربتوني بري مدرسه . راستي صبا جون تصور كن تو يه مانتو قشنگ كوچولو پوشيدي كيف مدرسه اتو  رو هم انداختي روي دوشت واي چقدر قيافه ات بامزه ميشه كيميا ميگه نيوشا بيا بنويسيم كه ما امروز موقع ظهر واست نماز خونديم از خداي مهربون خواستيم هرچه زودتر حالت خوب شه كيميا ميگه به صبا بگو از راه دور ميبوسيمت واست دست تكون ميديم اون ميگه نيوشا من ميدونم وقتي باباي مهربون صبا يا مامان جونش واسش اين نامه هارو بخونن حتما صباي عزيز قيافه نيوشا و كيميا رو پيش خودش تجسم ميكنه كيميا ميگه صباي مهربون ما خيلي خيلي دوستت داريم نميدونم توچطور ولي ما هرروز و هرشب به فكر توهستيم و برات دعا ميكنيم كه اي خدا خداجون كمك كن به صباي عزيز كمك كن ما صبارو از تو ميخواهيم .
دوست خوبم مامانم اين هفته واسه شما ٢ كتاب داستان خيلي قشنگ پست ميكنه كه ميدونم حتما از شنيدن داستاناش خوشت مي آيد بيشتر از اين مزاحمت نميشيم با كيميا داريم واست دعا ميكنيم حتما خداجون صداي مارو ميشنوه آخه هي اولش يواش ميگيم بعدش كيميا ميگه نيوشا بلند دعا كنه تا خداي مهربون زودتر دعامون اجابت كنه
دوستان كوچك تو
نيوشا - كيميا
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1391ساعت 11:22  توسط افشین  | 

خدایا.......................................................

بابائی جون صبا :امشب واقعا شب سختیه اخه ۲ سال پیش تو همچین شبی مریضیت رو تشخیص دادن وای که چه شبی بود بارون هم میومد تو بغلم بودی وقتی میخواستی ام ار ای بشی اروم نمیگرفتی و همش میگفتی میترسم دیدن چاره ات نمیکنند به من هم کاور مخصوص دادن و امدم پائین پات نشستم و پات رو گرفتم تو دستام تا تو اروم بشی . بابائی یادم نمیره وقتی برای بار اول میخواستی بری اتاق عمل چقدر گریه میکردی و التماس حتی به پر ستارا با زبون بچگی میگفتی من اتاقای بیمارستان رو تمیز میکنم ولی عملم نکنید برای همین هم تو ای سی یو اسمت رو گذاشته بودن کوزت  مگه میشه من و کسائی که این صحنه ها رو دیدیم  حرفات فراموشمون بشه .بابائی نمیدونی چه به من داره میگذره اخه عزیز دلم ۱۷ بار رفته اتاق عمل والان هم ۵۶۳ روزه که صداش رو نشنیدم ولی من هنوز زنده هستم چه بی وجدانم من منی که طا قت یه تب کو چکت رو نداشتم .بابائی نمی دونی وقتی از مدرسه ات زنگ زدن برم وسائلت رو تحویل بگیرم چی به سرم اومد وقتی مدیر مهد دفترت رو نشونم داد اخه ازت سوال کرده بودن کی رو بیشتر دوست داری گفته بودی بابا افشین اخ که چه سخت بود .یادته ظهر زنگ میزدی ببینی تا کی میام خونه .یادته با دستای کوچیکت برام چای میاوردی وتا برسی پیشم همه رو ریخته بودی اخ که همون هم خوشمزه بود .بابائی اخه کی بلند میشی تا با هم اهنگهای احسان خواجه امیری گوش کنیم اخه کی بلند میشی تا باز هم سرت رو بزاری رو  سینه ام و خوابت ببره مگر خودت این شعر رو نمی خوندی دختر عشق باباشه بابا عاشق کاراشه   خوب تو رو به همین عشق باباو دختری قسم بلند شو  . اخ بابائی چه روز خوبی بود ۱۳/۶/۸۱  وقتی دنیا امدی چقدر از خوشحالی گریه کردم وقتی دادنت بغلم میلرزیدم و تا امدی بغلم به خدا قسم که چشات رو باز کردی و نگام کردی... اخه خدایا چرا؟؟؟؟چرا اینجوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا اخه؟؟؟ فقط خواستی ۶ سال خاطره داشته باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟فقط خواستی مهرش رو حسابی تو دلم کنی ؟؟؟آخه خدایا چرا؟؟؟ خوب یادمه ساعت ۶ صبح بود که به این دنیا پا گذاشتی برای همین اسمت رو گذاشتیم صبا...یادم نمیره بار اولی که بردمت سینما با صدای بلند و با همون حال بچگی گفتی وای چه تلویزیون بزرگی ....همه گفتند اگر جاهای بلند بری و خدا رو صدا کنی حتما صدات رو میشتوه خدایا خودت شاهدی که بارها این کار رو کردم پس چرا جوابم رو نمیدی خدایا خودت شاهدی چقدر دارم به درگاهت ضجه میزنم پس چرا جوابم رو نمیدی  مگر من چی میخوام  لایق نیستم خوب تو بزرگی ببخش باز بهم فرصت جبران بده خودت بهتر میدونی صبا تمام زندگیمه صبا نفسمه خدایا تو که از قلب بندهات بهتر اگاهی خدایا الان ارزومه صدای صبا رو بشنوم همه جونم رو بگیر ولی صبا رو لا اقل به مامانش برگردون این بیچاره داره تلف میشه داره دق میکنه  بخدا سخته وقتی هم سنهای صبا رو میبینیم  ولی صبا یه گوشه ای خوابه .بخدا سخته . صبا بابائی بلند شو .بابائی منو ببخش آخه روز کودک با مامانت خیلی دلمون گرفته بود چون یادمه تو هر سال روز کودک از ما کادو میگرفتی دیگه طاقت نیاوردیم و خیلی از اسباب بازیهات رو بردیم دادیم بهزیستی گویم برای بچه ها فقط گفتیم برات دعا کنند میدونم از این که به وسایلت دست زدیم ما رو میبخشی .الان بابائی ساعت ۳:۲۰ دقیقه شب هست وهمه خوابن ولی من و مامانت بالای سرت نشستیم و بیداریم آخه میگیم حتما صدامون به خدا میرسه و بعد از ۲ سال مریضی تو رو به ما بر میگردونه . بلند شو بابائی هنوز هم بعضی روزا بی اختیار میرم سوپری و برات خوردنی میخرم میام میزارم بالا سرت. عزیز دلم بلند شو  مگر دوست نداشتی پیش داداش سهیل گیتار زدن یاد بگیری .خوب بابا جونی پاشو دلم داره از غصه میترکه ..بابائی هستی .ولی با دلتنگی هستی و فقط بغض تو گلومون گذاشتی .میدونم بابائی تو هم ناگزیر تن به سر نوشت دادی ولی من منتظر میمونم .خدایا خودت کمکمان باش .پناهمان باش .میدونم شاید امانت دار خوبی نبودیم ولی رعوفی و بخشنده از سر تقصیرمان بگذر اگر نا خواسته مرتکب قصوری شده ایم .خدایا جوابم رو بده صبا رو بهمون ببخش قابلمان بدان و امانتت رو بهمان برگردان .خدایا نذار بیشتر از این در غم صبا بسوزیم اون را بهمون بر گردون خدایا  خدایا.................................................
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 3:29  توسط افشین  | 

نامه نیوشای عزیز به صبا

سلام به دوست خوبم به دوست مهربونم به دوستي كه هنوزهم منتظره شنيدن صداي قشنگش هستم سلام به صباي مهربون چقدر دلم برات تنگ شده هرروز ازمامانم حالتو ميپرسيدم عكسهاي قشنگتو ديدم چقدر خوشگل شدي. راستي صباجون چقدر تغيير كردي بزرگتر شدي عكسات خيلي قشنگ بودن صورت قشنگت خيلي نازشده . مامانم وقتي عكساي جديدتو به من نشون داد خيلي خوشحال شدم كه تونستم ببينمت هرچند كه ازت دور هستم ولي احساس كردم كه اومدم پيشت و داريم باهم حرف ميزنيم . راستي صباجون كيميا هم جوياي حالت بود سوال ميكرد كه خوب شدي يا نه . دوست خوبم من همينطور منتظره شنيدن صدات هستم . مطمئنم كه صداتو ميشنوم اينو ميدونم كه اون روز خيلي دور نيست پس توروخدا نيوشارو بيشتر ازاين منتظر نذار هرروز هرشب واست دعا ميكنم مامانم هم واست دعا ميكنه قرآن ميخونه همه ما ازخداي مهربون سلامتي دوباره تو دوست عزيز و مهربونمو ميخواهيم
به مامانم گفتم واست دعا كنه ديدم دستاشو بالابرد و گفت اي خداي مهربون اي خداي رحمان واي خداي رحيم اي كه برهمه چيز قادري پس كاري بكن تا صباي كوچولو خوب بشه برگرده به همون زماني كه بابا ومامانش با ديدن صبا شكرگزاره خداي مهربون بودن هرچند ميدونم كه همين الان هم راضي هستند به رضاي خدا هرچي اون بخواهد همون خواهد شد وبه حق ..... صبارو برگردون
دوستدار تو نيوشا
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 18:40  توسط افشین  | 

سال 89 سال صبا

گوشه سفره هفت سین
کنار ماهی قرمز
عکس نازت و گذاشتم
تا که جات خالی نمونه
واسه عیدی امسال

این شعر تقدیم به صبای عزیز:



میدانم می آیی آواز خوان با چل چله ها سوار بر پروانه ها

از بیمارستان تا خانه را گل باران کرده ام

حیاط خانه را عطر بهار نارنج پر کرده است

می دانم که عاشق عطر بهار نارنجی

سجاده ات را پر از یاس کردم

فقط این خانه عطر و بوی تو را کم دارد

بیش از این در انتظارم نگذار
                                
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 17:29  توسط افشین  | 

تبریک سال نو از طرف نیوشای عزیز به صبا

خداوندا

در اين سالي که در پيش است

نمي دانم چه تقديري مرا فرموده اي  .ليکن

در آغاز طلـوع روشن سالي که مي آيد

کمک کن تا رها سازم ز خود

من کوله بار يک هزار و سيصد و افسوس

هزار و سيصد و اندوه

خدايا مهربانم کن

تو چشمان مرا با نور خود بگشا

تو لبخند رضايت را عطايم کن

بفهمان زندگي زيباست

خداوندا

تو راه سبز ايمان را نشانم ده

تو نيکي پيشه ام فرما

که راه حق صبورانه بپيمايم

و هرگز من نباشم از زيانکاران

رفيقا مهربانا عاشقم فرما

مرا در شط پر مهر گذشتت شست و شويم ده

تو پاکم کن   قرارم ده

کريما دست هاي گرم و لبخندي عطايم کن

تو اي نزديک تر از من به من

اينک مرا درياب     پناهم ده

تو ذکرت را عطايم کن

که با يادت دلم آرامشي يابد

حبيبا قدردان خوبي ام فرما

تو اي گرداننده دل ها و چشمانم

تو اي تدبير بر هر روز و هر شامم

تو چرخاننده احوال اين دنيا

بگردان حال من را سوي آن حالي که مي داني

تو آرامش عطايم کن

خداوندا نمي دانم چه تقديري مرا فر موده اي اما

براي مردمان خوب اين وادي

عطا فرما

هزار اميد

هزار و سيصد آگاهي

هزار و سيصد و هشتاد بهروزي

هزار و سيصد و هشتاد و 9 لبخند زيبا را ... سال نو شمسي را به تو دوست مهربانم و مامان وباباي مهربونت تبريك ميگم و ازخداوند مهربان ميخواهم كه درسال آينده به همراه اونها سرسفره هفت سين نشسته باشي دوست شما نيوشا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:59  توسط افشین  | 

نامه دوست عزیز خانم اسدی ودختر نازشان نیوشا به صبا 27

از بابا ومامان مهربون صباي عزيزم ميخواهم كه اين شعر رو حتما براي صبا بخونندحتما خوشش مياد

به دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست
خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست
خدا در قلبي است که براي تو مي تپد
خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد

خدا آن جاست
در جمع عزيزترين هايت
خدا در دستي است که به ياري مي گيري
در قلبي است که شاد مي کني
در لبخندي است که به لب مي نشاني
خدا در بتکده و مسجد نيست
گشتنت زمان را هدر مي دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني
خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نيست

او جايي است که همه شادند
و جايي است که قلب شکسته اي نمانده
در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زني است به همسرش
بايد از فرصت هاي کوتاه زندگي جاودانگي را جست
زندگي چالشي بزرگ است
مخاطره اي عظيم
فرصت يکه و يکتاي زندگي را
نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد
چيزهاي اندک که مرگ آن ها را از ما مي گيرد
زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد
زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم
و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم
فقط چيزهايي اهميت دارند
چيزهايي که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر خدا و به خود آيي

دنيا چيزي نيست که آن را واگذاريم
دنيا چيزي است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم
سالکان حقيقي مي دانند که همه آن زندگي باشکوه هديه اي از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمي کنند
کساني که از دنيا روي برمي گردانند
نگاهي تيره و يأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگي و شادماني اند

خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي»؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:56  توسط افشین  | 

نامه نیوشای عزیز به صبا 26

سلام صباجون حالت چطوره دلم برات تنگ شده منم هم كم كم دارم تعطيل ميشم قراره كه تا روز چهارشنبه بريم مدرسه پيك نوروزي همراه با سفره هفت سينمون بگيريم . ميخواهم سرهمون سفره هفت سين واست دعاكنم بگم اي خداي مهربون حالا كه داره عيد مياد سال داره نوميشه تو هم كاري بكن دوست خوبم حالش خوب بشه اونم بتونه سره سفره هفت سين پيش مامان وباباش بشينه و دعا كنه . ميخواهم ازخدا بپرسم اي خداي مهربون مگه قرارنبود صبادوست خوبم تا شروع سال جديد حالش خوب بشه مگه قرارنبود خودش به من زنگ بزنه و به من بگه نيوشا بيا شيراز خونمون پس چي شد سال كه تموم شد بهار از راه رسيد پرستوهائي كه پروازكرده بودن و به سرزمنيهاي گرمسير رفته بودن دارن برميگردن گلها دارن بازميشن همه چيز دوباره داره زندگيشو شروع ميكنه خداجون چرا كاري نميكني كه صباي مهربون هم بتونه مثل بقيه بچه ها زندگي كنه بتونه بازي كنه بتونه بخنده بتونه بدوه و خيلي كارهاي ديگه ولي صباجون اينو بدون من همينطور ازخداي مهربون ميخواهم كه تو حالت خوب بشه اينقدر دعا ميكنم دعا ميكنم دعا ميكنم .... كه خداي بزرگ ازدست من خسته بشه و كاري كنه تا تو حالت خوب بشه بخدا هرروز كه ميرم نمازخونه مدرسه ظهرها با دوستام واست دعا ميكنيم صباجون قراره مديرمدرسمون براي سال تحويل بره كربلا مامانم به من يه يادداشت داده كه بدم به مديرمون كه توش اسم تورونوشته بود و گفته بود كه وقتي ميره كربلا حرم امام حسين خيلي واست دعا كنه من ميدونم امام حسين بچه هارو خيلي دوست داشته آخه خودش هم دختركوچولويي داشت پس حتما تواين سال جديد تو حالت خوب ميشه من مطمئنم كه ديگه توسال 89 خدا جواب ما كوچولوهارو ميده پس توروخدا نااميدمون نكن بيشتر از اين منتظرمون نذار خيلي منتظره خبره سلامتيت هستيم
به اميد روزيكه همديگرو ببينيم فقط ازخدا ميخواهم كه اون روز خيلي زود باشه همين
خدانگهدارت باشه از راه دور ميبوسمت وشب وروز واست دعا ميكنم تا برگردي
 دوست كوچك تو نيوشا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:53  توسط افشین  | 

سلام

دوستان عزیز حتما به اینجا هم سری بزنید       
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:48  توسط افشین  | 

خدا

وقتی به دشت های گل های اقاقی نگاه میکنی

دختر بچه ای را می بینی با عروسکی قشنگ در دستانش

که مثل فرشته ها می ماند
که با پروانه ها و گل ها بازی می کند

و می گوید: مامان بیا ببین اینجا چقدر پروانست

چه گلای قشنگی داره اینجا
و مادر: عزیزم مواظب باش زمین نخوری
و می گوید: نه مامانی خدا مواظبم است        

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:46  توسط افشین  | 

باران رویای من

به که گویم سلام

به که گویم خداحافظ

به که گویم دوستت دارم

برای که اشک ریزم

دلواپس که باشم

عاشق که شوم

گرمی دستان که را احساس کنم

چه کسی گوید پدر

چه کسی گوید مادر

به چه کس هدیه دهم

امیدم در زندگی که باشد

آرزوی چرا داشته باشم

زیر باران با که روم

درد دل با که گویم

دشت اقاقی ها

بازی پروانه ها

همه منتظرند منتظر تو

نه باور نمی کنم که رفته ای

 هنوز هم در رویای من هستی             مثل سایه در کنار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:43  توسط افشین  | 

نامه نیوشای عزیز به صبا25

سلام صباجون حالت چطوره ببخشيد چند روزي بود نتونستم واست نامه بنويسم آخه سرما خورده بودم امروز هم كه دارم اين نامه رو واست مينويسم نرفتم مدرسه موندم خونه يك كمي استراحت كنم . تو چطوري وقتي شنيدم كه باباي مهربونت زنگ زدخونمون و گفت كه تونسته صداتو بشنوه خيلي خيلي خوشحال شدم مامانم گفت كه صداتو ضبط كرده بودن مثل اينكه داشتي گريه ميكردي و باباجونت صداي قشنگتو ضبط كرده بخدا راست ميگم خيلي خيلي خوشحال شدم به مامانم گفتم مامان يعني صبا ميتونه صحبت كنه مامانم گفت نه عزيزم هنوز نه فقط وقتي گريه ميكنه صداشو مامان وباباش ميشنون. خلاصه من ازخوشحالي نميدونستم چكار كنم . صباجون من مامانمو ديدم كه موقع اذان همون روز كه خبررسيد كه صبا موقع گريه كردن صداش دراومده داشت دعا ميكرد و ازخداي مهربون ميخواست كه هرچه زودتر توروبرگردونه پيش مامان وباباي مهربونت من مامانمو ديدم كه داشت دعا ميكرد كه حالا كه داره بهار مياد و عيد ميشه تو هم سرسفره هفت سين پيش مامان و باباي مهربون بشيني و دل اونهارو شادكني . من به مامانم گفتم ماماني حتما خداي مهربون دعاي هاي تورو شنيده و داره قبول ميكنه كه صباجون يك كوچولو حالش بهتر شده مامانم گفت حتما همينطوره ما نبايد هيچوقت از رحمت خدا نااميد بشيم فقط يك كمي طول ميكشه ولي اون حتما جواب بنده هاشو ميده بخصوص جواب ما كوچولوهارو كه داريم واسه سلامتي تو دوست خوبم دعا ميكنيم .
خيلي مزاحمت نميشم  به اميد سلامتي كامل تو دوست مهربونم كه ميدونم حتما خداي مهربون جواب منو ميده و ميدونم حتما تو يه روزي به من زنگ ميزني خيلي منتظرم .
از راه دور ميبوسمت مامانم هم هرشب واست دعا ميكنه ما همه منتظريم من ، مامانم ، بابام ، كيميا و دوستاي مدرسه ام بهار، هستي  همه وهمه بيشتراز اين منتظرمون نذار خواهش ميكنم فقط همين
پنجشنبه 22/12/1388
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 18:5  توسط افشین  | 

نامه نیوشای عزیز به صبا24

دعاي كودك ايراني

"در قلب ها"
به مادر گفتم
اين خدايي كه
تو گفتي بايد همه جا باشد
پس چرا در خانه ي ما نيست؟
مگر نگفتي او از همه مهربان تر است و
همه جا با ماست
پس چرا من حتي او را
در خواب هم نمي بينم؟
پس چرا هر شب
هر چقدر هم كه دعا مي خوانم
جوابم را نميدهد؟
من كه ميبينم تو هميشه داري او را دعا ميكني
پس خودش كجاست؟
مادر با مهرباني گفت:
ميداني
او رنگ گلهاست
بهار و باغ وغنچه ها
نشانه ي لطف اوست
توي سادگي در مهرباني
در آفتاب گرم و سرخ هم ميشود خدا را ديد
ولي جاي او فقط توي قلب ماهاست
توي هر كار خودت را بسپار به خدا
و يادت باشد هيچوقت هيچكس را
با هيچ كاري نرنجاني...

صبا جون يادمون باشه هيچوقت و درهيچ كجا خدا تنهامون نميذاره . نيوشا

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 18:19  توسط افشین  | 

نامه نیوشای عزیز به صبا23

سلام صباجون حالت چطوره ببخشيد كه چند روزي بود ازت بيخبر بودم دلم خيلي برات تنگ شده دوست دارم خيلي زود ببينمت البته دوست دارم وقتي ميبينمت ديگه حالت خوبه خوب شده باشه منتظره اون روزهستم صباجون قصه گربه تنهارو حتما باباجونت واست خوند خوشت اومد؟ آخه خيلي داستان قشنگي بود من خيلي اون داستان دوست دارم واست فرستادم گفتم شايد تو هم خوشت بياد. صبا جون ديشب به مامانم گفتم كه امروز اين نامه رو از طرف من واست بفرسته هرروز كه مامانم از سركاربرميگرده ازش سوال ميكنم كه از صبا خبري داري يا نه حالش چطوره بهتر شده . بخدا من با دوستام خيلي منتظريم كه تو هرچه زودتر حالت خوب بشه صبا جون راستي ما فردا تومدرسه جشن تكليف داريم چادرنمازهاي خيلي خوشگلي واسمون دوختند . من ميخواهم يدونه از اون عكسهائي رو كه با چادرنمازهامون ميگيرم برات بفرستم . ميخواهم با اين چادر واست نماز بخونم از خدا بخواهم كه كاري كنه كه تو هرچه سريعتر حالت خوب بشه . به مامانم هم گفتم اگه حال صبا جون به همين زودي خوب شد واست يكدونه ازاين چادرها بدوزيم بفرستيم شيراز پس توروخدا ازسرجات پاشو بسته ديگه آخه من ديگه حوصله ام داره سرميره دوست ندارم ديگه دوست خوبمو اين شكلي ببينم نميخواهم ناراحتيشو ببينم دوست ندارم ببينم كه دوست مهربونم داره درد ميكشه بخاطره همين از خداي مهربون ميخواهم كه هرچه زودتر كاري كنه كه تو از سرجات پاشي اونوقت هردوتامون چادرنمازامون سرميكنيم و واسه مامان و باباي مهربونمون دعا ميكنيم صباي مهربون صباي عزيز دوست خوبم داريم به بهار نزديك ميشيم ميگن بهاره شيرازهم خيلي قشنگه پس تورو خدا كاري كن كه نيوشا بياد پيشت با هم بريم بازي. منتظرميشينم تا صداي دوستمو بشنوم كه بهم بگه نيوشا من صبا هستم حالم خوب شده بيا شيراز پيشم
دوست كوچك شما نيوشا
از راه دور ميبوسمت
تمام دوستام تو مدرسه موقع ظهرها كه نماز ميخونيم واست دعا ميكنند و همه منتظره برگشت سلامتيت هستند
دوست كوچك شما نيوشا
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 18:14  توسط افشین  | 

نامه نیوشاو کیمای عزیز به صبا20

سلام دوست خوبم حالت چطوره اميدوارم مسافرت بهت خوش گذشته باشه . حتما هم همينطوره مگه ميشه كنارمامان وباباي مهربون باشي و بد بگذره . چندروزي بود واست نامه ننوشته بودم امروز صبح كه داشتم ميرفتم مدرسه به مامانم گفتم كه حتما اينهارو كه خودم ديروز با كيميا دخترخالم واست نوشتيم ببره سركار واست بفرسته . كيميا ديروز خونه ما بودهمش من داشتم راجع به تو باهاش صحبت ميكردم حتي به كيميا گفتم كه قراره وقتي حالت خوب شد بيايي تهران خونمون بريم سرزمين عجايب اونم گفت كه باهامون مياد ميخواست باهات دوست بشه خيلي دوست داره تورور ببينه آخه خيلي دخترمهربونيه . كيميا گفته هروقت براي صباجون نامه مينويسي ازطرف من هم بهش سلام برسون و بهش بگو ازراه دور ميبوسمت .
من با كيميا قرارگذاشتيم كه اينقدر واست دعا كنيم تا بالاخره خداي مهربون دعاهاي مارو مستجاب كنه آخه مامانم ميگه خداي مهربون به دستهاي كوچولو ماها كه نگاه ميكنه و ميبينه كه به طرفه آسمونه به فرشته هاش ميگه كه اين دوتا كوچولو ازمن درخواستي دارند منم بخاطر قلباشون كه پراز مهربوني و پاكيه دعاشون قبول ميكنم .
دوستهاي كوچك شما
نيوشا و كيميا - منتظرت هستيم
شنبه 8/12/88 ساعت 25/12
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 18:1  توسط افشین  | 

نامه نیوشا عزیز به صبا 19

سلام دوست خوبم حالت چطوره متوجه شدم كه هنوزمشهدهستي واقعا خوش بحالت زيارتت هم قبول كه حتما قبوله عوض منم زيارت كن صباجون .امروز واست يه داستان و يه شعرقشنگ گذاشتم تا باباجون و مامان جونت واست بخونند توهم لذت ببري.
دوست كوچك شما نيوشا
كسي كه هميشه به يادته و واست دعا ميكنه كه هرچه زودترحالت خوب بشه آخه قرارشده باهم بريم سرزمين عجايب يادت كه نرفته
 

نام خدا

من دوست دارم باغبان باشم

در هر زمینی گل بکارم

صدها گل یاس و شقایق

آلاله و سنبل بکارم

هرجا زمینی خشک و خالیست

با دست من آباد گردد

از دیدن گل های زیبا

دلهای غمگین شاد گردد

قصه ی کفشدوزک ها

یکی بودیکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

بابا کفشدوزک و مامان کفشدوزک با پسرشان خال خالی در جنگل سبز زندگی می کردند.مامان کفشدوزک کفشهای قشنگی درست می کرد.همه ی حیوانات جنگل مشتری کفشهای او بودند.بابا کفشدوزک هم کفش های دوخته شده را به  فروشگاه جنگل می برد و می فروخت.خال خالی کوچولو خیلی دلش می خواست مثل مادرش کفش بدوزد ولی پدر و مادرش به او می گفتند:«تو هنوز کوچکی و کار کردن برای تو زوده،تو حالا حالاها باید بازی کنی.»خال خالی کوچولو هم توی کارگاه ،پیش مامانش می نشست و کفش دوختنش را تماشا می کرد.

یک روز خبر خوشی توی جنگل پیچید،خبر عروسی خاله سوسکه.این خبر حیوانات را به فکر خریدن کفش و لباس نو انداخت.همه  دلشان می خواست با کفش و لباس نو در جشن عروسی شرکت کنند.باباکفشدوزک اسم حیواناتی را که کفش می خواستند نوشت و به مامان کفشدوزک داد تا برایشان کفش بدوزد. مامان کفشدوزک چندین روز پشت سر هم کارکرد.آنقدر دوخت تا خسته شد اما برای تمام حیواناتی که کفش سفارش داده بودند،کفش دوخت.بابا کفشدوزک  تمام کفش ها را به حیوانات داد.آنها خوشحال شدند و از او و مامان کفشدوزک تشکر کردند.در جنگل سبز رسم بر این بود که هرکس برای دیگران کاری انجام می داد،آنها هم در مقابل برایش کاری انجام می دادند؛مثلاً برایشان خوراکی می آوردند.حیوانات جنگل آنقدر خوراکی برای بابا و مامان کفشدوزک آوردند که انبارشان پرشد.آنها از این موضوع خوشحال بودند ولی مامان کفشدوزک آن قدر کار کرده بود که خسته و بیمارشد و در رختخواب خوابید.خال خالی و بابا کفشدوزک هم مواظبش بودند تا حالش خوب شود.

سه روز بیشتر به عروسی خاله سوسکه نمانده بود که آقا و خانم هزارپا به سراغ مامان کفشدوزک آمدند و از او خواستند برایشان کفش بدوزد تا بتوانند با کفش نو در جشن عروسی خاله سوسکه شرکت کنند، اما وقتی دیدند او در رختخواب خوابیده و حالش خوب نیست،ناراحت شدند و رفتند.

فردای آن روز وقتی مامان و بابا کفشدوزک  از خواب بیدار شدند،دیدند یک عالمه کفش اندازه ی پای هزارپاها توی کارگاه کنارهم چیده شده است.آنها با تعجب به کفشها نگاه می کردند و نمی دانستند چه کسی آن همه کفش را دوخته است.اما وقتی در گوشه ی کارگاه خال خالی را دیدند که لنگه کفشی در دست دارد و خوابش برده است،فهمیدند کسی که کفش ها را دوخته،خال خالی بوده که تمام شب بیدار مانده و برای خانم و آقای هزارپا کفش دوخته است.آقای کفشدوزک خال خالی را بغل کرد و او را توی تختش گذاشت تا راحت بخوابد.مامان کفشدوزک هم استراحت کرد تا بلکه حالش زودتر خوب شود.باباکفشدوزک به خانه ی هزارپاها رفت و کفش های آماده شده  را به آنها داد.هزارپاها خیلی خوشحال شدند و به بابا کفشدوزک مقداری داروی گیاهی دادند تا به مامان کفشدوزک بدهد .باباکفشدوزک داروها را به مامان کفشدوزک داد.حال مامان کفشدوزک خیلی زود خوب شد و توانست همراه خال خالی و باباکفشدوزک در جشن عروسی خاله سوسکه شرکت کند.روزجشن عروسی،تمام حیوانات کفشهای نو پوشیده بودند و می رقصیدند.هزارپاها که فهمیده بودند کفشهای آنها را خال خالی دوخته،کفشهایشان را به دوستانشان نشان می دادند و می گفتند:« ببینید خال خالی کوچولو چقدر هنرمنده!این کفش ها را خال خالی دوخته.ببینید چقدر قشنگ دوخته،دستش دردنکنه،حالا مامان کفشدوزک یه همکار خوب و زرنگ داره و می تونه  برای همه کفش بدوزه.»مامان کفشدوزک و بابا کفشدوزک هم خوشحال بودند و به پسرشان افتخار می کردند.

آن روز حیوانات جنگل سبز به افتخار خال خالی و پدر و مادرش دست زدند و هورا کشیدند و از آنها تشکر کردند.خاله سوسکه هم دسته گل قشنگی را که توی دستش گرفته بود به خال خالی کوچولو هدیه کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 13:22  توسط افشین  | 

نامه نیوشا عزیز به صبا 18

سلام به دوست خوبم صباجون حالت چطوره خيلي دلم واست تنگ شده . نميدونم از مشهد برگشتي يا نه اميدوارم كه بهت خوش گذشته باشه . صباجون كم كم زمستون داره تموم ميشه ميدوني كه فصل بعدش چيه ديگه ؟ قرارمون اينه كه توي بهار وقتي كه حالت خوب شد من ميام پيشت شيراز البته توهم بايد بيائي تهران خونمون خيلي منتظرت هستم . آخ كه چقدرخوش ميگذره باهم بازي كنيم بخصوص با عروسكاي باربي . به بابام هم گفتم هروقت صباجون اومد تهران خونمون يه روز ازصبح تا شب هردومون ببره سرزمين عجايب ميدونم خيلي بهمون خوش ميگذره . ميخواهم دعا كنم كه تو هرچه زودترحالت خوب بشه بيايي پيشم بريم سرزمين عجايب .
خيلي دوستت دارم هرشب موقع خواب واست دعاميكنم هرروز هم تومدرسه نمازظهركه ميخونم سرنماز با دوستام واست دعا ميكنيم كه حالت خوب بشه راستي صباجون ميخواهي اسم دوستامو بدوني اونها هم هروز واست دعا ميكنند هستي، بهار، پارميس
ديگه مزاحمت نميشم دوست كوچك شما نيوشا
يكشنبه 2/12/1388 ساعت 13
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:31  توسط افشین  | 

نامه نیوشای عزیز به صبا16

سلام صباجون دوباره نيوشا مزاحمت شد . ميخواستم بهت بگم كه همين الان كه اين ايميل واست فرستادم البته مامانم تند تند تايپش كردازمدرسه اومدم ناهارمو خوردم دارم واست قرآن ميخونم آخه شنيدم فرداشب ميري مشهد فقط خواستم بگم كه من  منتظرم خودت بهم زنگ بزني توروخدا وقتي از مشهدمقدس برگشتي به من زنگ بزن
نيوشا دوست كوچك شما منتظرته اشك توچشام جمع شده ديگه گريه بهم اجازه نميده منو ببخش
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 19:3  توسط افشین  | 

نامه دوست عزیز خانم اسدی به صبا 5

سلام به صباي عزيزم صبح قشنگ دخترم بخير و شادي . حالت چطوره من و نيوشا همچنان منتظر جواب هاي نامه هامون هستيم راستي حالت چطوره . صبح وقتي به محل كارم ميرسم اولين كارم اينه كه ازسايت ها و ايميلام جوياي حالت بشم ميرم توايميلم ببينم خودت با اون دستهاي كوچولوت جواب نامه هام دادي يانه . مي بخشيد كه هرروزمزاحمت ميشم صباي عزيزم ديشب من با نيوشا قرارگذاشتيم كه هرشب يك قصه هم براي شما بخونيم . ميدونم حتما خيلي قصه خوندن دوست داري فقط بهم بگو كه چه كتابهائي رودوست داري كه به محض خوب شدنت اون كتابهارو خودم با نيوشا واست ميارم شيراز . من مطمئنم كه توسال جديد حالت خوب خوب شده و اونوقت ديگه من با نيوشا ميام پيشت آخه ميدوني من تاحالاشيراز نيومدم
عزيزدلم ازراه دور ميبوسمت يك بوسه آبدارآخ كه چقدر شيرنه
خيلي خيلي خيلي دوستت دارم . به خداي بزرگ ميسپارمت منتظرت هستم خيلي زود
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:41  توسط افشین  | 

نامه نیوشای عزیز به صبا 10

سلام سلام ستاره همچين دختري كي داره. خوب بود من ونيوشا ديشب باهم اين شعرواست گفتيم چون ميدونم خيلي ستاره هارودوست داري كه توآسمون نگاهشون كني . صباجون ديروز واست 2تا عروسك خوشگل فرستادم فكركنم خيلي خوشت بياد يه باربي كه ببينيش خنده ات ميگيره چون يه ني ني هم داره ويه عروسك خوشگل ديگه راستي صباجون چندتا گيره سرهم واست فرستادم خيلي دوست دارم بزني به موهات بعد يك عكس هم بگيري  واسم ايميل بزني . راستي صباجون ازكتابي كه واسم فرستاده بودي + عكست خيلي خوشحال شدم آخه صفحه اول كتاب كه ديدم نوشته شده بود تقديم به نيوشا ي عزيز ازطرف صبا . قراره ازهمين امشب داستاناشو شروع كنم يك داستان براي تو يك داستان براي خودم ميخونم راستي صباجون تهران داره بارون مياد نميدونم شيرازهم بارونه يا نه ولي خداكنه برف بياد آخه من وتو يه قراري باهم داريم آدم برفي كه يادت نرفته راستي صباجون قرارشدبجاي دماغش يه هويج گنده بزاريم ميگم اگه كاكائو دوست داري بجاي چشاش 2تا كاكائو بزاريم بعدش هم كاكائو رو ميخوريم . راستي صبا من امروز چون پنجشنبه بود زود اومدم خونه البته فعلا تنها هستم تا مامان وبابا ازسركاربيان كاشكي توهم تهران بودي آخرهفته ها باهم ميرفتيم بيرون ديگه بيشترازاين مزاحمت نميشم منتظرت ميمونم تا بيايي تهران
دوست كوچك تو نيوشا
پنجشنبه 15/11/1388 ساعت 12
 
راستي يه شعرهم واست ميفرستم آخه صباجون من اين شعرخيلي دوست دارم حالاگوش كن بعدا واسه مامان جون بخون
نصرتياي مادر عزيزم

گل روي تو بريزم

گفتي برام قصه ها

لالايي و نغمه ها

مادر منم مي دونم

خيلي به تو مديونم

خداي من يارت باد

دائم نگهدارت


 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:55  توسط افشین  | 

نامه نیوشای عزیز به صبا 9

سلام به دوست خوبم صباخانم ديشب به مامانم گفتم كه امروز ازايميل خودش ازطرف من يعني نيوشا واست نامه بنويسه . مامانم گفت دوست داري چي براي صبا بنويسم . گفتم واسش بنويس خيلي خوشحالم ازاينكه تونستم دوست جديدي پيداكنم با اينكه نديدمت فقط عكسات ديدم ولي مطمئنم كه توهم دوست داري كه بامن آشنابشي باهم بازي كنيم باهم كتاب بخونيم نقاشي بكشيم و ازاين كارها. راستي صباجون من نقاشي كشيدن خيلي دوست دارم تو چطور خيلي دوست دارم يه روزي بيايي تهران خونمون با هم يك نقاشي روي يك مقواي بزرگ بكشيم يه طرف مقوا تو نقاشي كن يه طرف مقوارومن . خيلي دوست دارم بياي تهران با هم بريم سرزمين عجايب آخه اينقدربازهاي زيادي داره كه هردوتامون ذوق زده ميشيم ازاينهمه بازي راستي صباجون شما كه بري كلاس اول من ميرم كلاس بالاتر فكركنم ميرم كلاس پنجم اونوقت من ميتونم تو درسات بهت كمك كنم من ميشم معلم تو هم دانش آموز من بهت ديكته ميگم ميخواهم ببينم چندتاغلط داري يا اصلا غلط نداري 20 ميشي آخه من معلم بازي خيلي دوست دارم خلاصه خيلي منتظرت هستم ديگه داره حوصله ام سرميره پاشو ديگه من تمام وسايل نقاشي آماده ميكنم تا بهم خبربدي كه حالت خوب شده و داري مياي تهران خونمون واي كه چقدر خوشحال ميشم و منتظراون روزهستم . خواهش ميكنم بيشترازاين منتظرم نذار
دوست كوچك شما
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:51  توسط افشین  | 

نامه دوست عزیز خانم اسدی به صبا 8

سلام صبح دخترخوبم بخير حالت چطوره ديروز برات قصه كره اسب سفيد كوچولو فرستادم نميدوم شنيدي داستان يا نه داستان خيلي قشنگي بود من اين داستان واسه نيوشا هم خوندم چون خوشش اومد واسه شما دخترگلم هم فرستادم مطمئن بودم كه خوشت مي آيد. بازهم امروز كه اومدم رفتم توسايت جوياي حالت شدم ميخواستم ببينم خبرجديدو خوشحال كننده اي ازشما بدستم ميرسه يا نه البته درهرحال وهرشرايطي حتي شرايط سخت هم بايد خدارا شكركردچرا كه پشت تمام اين سختي ها راحتي بودجودمي آيد. دخترگلم فقط خواستم جوياي حالت بشم و من ونيوشا همچنان منتظر
به اميدروزيكه صداي قشنگت بشنويم واميدوارم كه اون روز خيلي ديرنباشه
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:48  توسط افشین  | 

نامه دوست عزیز خانم اسدی به صبا4

سلام  به صباي عزيزم سلام به دخترخوب و نازم . حالت چطوره عزيزم ديروزجمعه تمام مدت به فكرت بودم كه درچه حالي بودي . نيوشا واست يك نقاشي كشيده ميخواهدبفرسته به من گفت مامان امروز يك نامه واسه صبا بنويس و بهش بگو كه وقتي نقاشي بدستش رسيد بزنه تواطاقش .راستي يادت كه نرفته آدرست واسه نيوشا بفرستي ميخواهد يك عروسك خوشگل برات بفرسته گفت بهت بگم اگه صبا جون هم مايل بود اسمش ميذاريم عسل . البته من مطمئنم كه شما دوتا ناقلا از هرعسلي شيرين ترهستيد. صباجون ديروز توتهران برف ميباريد نميدونم تو چقدر برف دوست داري . دوست داري وقتي برف زيادي اومد آدم برفي درست كني . راستي ميخواهي بجاي بيني آدم برفي چي بذاري اگه قول بدي كه بيايي تهران البته پيش نيوشا كه خيلي هم خوشحال ميشه يه هويج گنده بهتون ميدم بذاريد بجاي بيني آدم برفي تجسم كن چقدر قيافه اش خنده دار ميشه بعدش هم سه تايي يعني من و شما و نيوشا با هم يك عكس خوشگل ميگيريم .. خيلي دوستت دارم منتظرم هرچه زودتر خودت با دستهاي كوچولو و قشنگت جواب نامه هام بدي . ديگه بيشتر ازاين مزاحمت نميشم
 
شنبه مورخ 10/11/1388
ساعت 10صبح
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 20:52  توسط افشین  | 

نامه نگار عزیز به صبا

یکی بود یکی نبود ... یه گنبد کبود بود که از اولش کبود نبود !
اولش یه مامان بود و یه بابا بود ... مامان یه مهمون کوچولو داشت و بابا چشم به راه بود ... اون موقع برای هیشکی جنس بچه مهم نبود ... اونی که مهم بود سلامت و تندرستی بچه بود ... چیزی که خیلی سخت بود تحمل 9 ماه فاصله بود ... 9 ماهی که بچه بود ولی انگار که نبود ... نه ماهی که همه ی انتظار همه شنیدن صدای بچه بود ... ولی اون موقع هنوز آسمون نیلی بود ... یه روز که خیلی روز قشنگی بود ... آسمون آبی و همه جا روشن بود ... نی نی به دنیا اومد که اسمش صبا بود ... بابا چشماش گریون ولی دلش شاد شاد بود ... مامان درد داشت ولی تموم عشقش نوزاد بود .... نی نی تموم زندگی مامان و بابا بود ... نی نی صبای زندگی مامان و بابا بود ... صبا مثله همه ی بچه های دیگه نگاهش پاکه پاک بود ... سایبون چشمای سیاهش موژه های پر تاب بود ... لبای غنچه اش واسه بابا تموم گل های دنیا بود ... صبا خیلی کوچیک بود ولی واسه مامان و بابا همه ی دنیا بود ... صبا خیلی شیرین و پر ادا بود ... برق چشماش مثله دو تا دریاچه ی پر آب بود ... صبا روزای زندگیش مثله همه ی بچه ها بی سوز و گذاز بود ... صبا بزرگ شده بود و عشق باباش بود ... شعر قشنگ رو لبا دختر عشق باباست بود ... دستای کوچیکش تو سختیا تو دستای بزرگ بابا بود ... اون روز ها هنوزم آسمون با صبا ساز بود ... اگه صبا تب میکرد کار مامان غصه و آه بود ... صبا با زندگی ساز بود ...ولی زندگی پر سوز و گداز بود ... اون روز یه روز کاز ساز بود ... صبا از درد سر بی تاب بود ... یه روز سرد بی مهر بود ... چند روزی بود که دیگه آسمون آبی نبود ... پاهای کوچیک صبا تو دستای بابا جاش بود ... صبا بی قرار و ناساز بود ... مروارید های سفید از چشماش به راه بود ... ولی دل سنگ زندگی باز ناساز بود ... خدا اون بالا مشغول بود ... یه ابراهیم دیگه اون پایین رو زمین مشغول بود ... خدا هیچ کاریش بی حکمت نبود ... مریضی امانت خدا پیش بابا هم بی حکمت نبود ...ولی اونی که هیچ کس ازش اگاه نبود ... حکمت بی حد و اندازه ی خدا بود ... صبا مورد بدغفلتیه چند تا پرستار ناآگاه بود ... اون روز روز امتحان آدمای مسئول بود ... اون روز آسمون خیلی سیاه بود ... از اون روزبه بعد صبا دیگه بی آواز بود ... قلب کوچیک صبا با هر تپش مشغول راز و نیاز بود ... قلب بابا و مامان از غصه به کوچیکی قلب صبا بود... مثال زندگی صبا از اون به بعد گل سرخیه که 1 سال و 7 ماه غنچه بود... 1 سال و 7 ماهی که صبا بود ولی انگار که نبود ... 1 سال و 7 ماهی که همه ی انتظار همه شنیدن صدای صبا بود !... ولی اون موقع دیگه آسمون نیلی نبود ... آسمون کبود بود ... کبود ... هرچی که بود انگار دیگه نبود ... واسه مامان و بابا اونی که باید می بود چند ماهی بود که خاموش بود ... به خاطر همین انگار که دیگه هیچی نبود ... دل بابا واسه چشمای قشنگ صبا حسابی تنگ بود ... مامان از دیدن سایبونای پر تاب صبا دیگه خسته بود ...ولی ته دل همه یه امیدی بود ... امیدی که تو درخشندگی مثله خورشید بود .... تو اون سر دنیا یه نگاری بود ... که اونی که تو این امید میدید این بود .... که یه روز که دیگه آسمون کبود نبود ... یه روز که یه روز قشنگ بهاری بود .. آسمون دوباره نیلی بود ... مامان دستای صبا تو دستش خوابیده بود ... خوابی که بعد یه سال و خورده ای بود ...اون صدای قشنگی که بابا باهاش از خواب بیدار شده بود ... صدای قشنگ صبا بود ... روزه که دستای کوچیک صبا مشغول آوردن چایی برای باباشه ...صبایی که عشق باباش ... بابایی که عاشق کاراشه ...بابایی که روی دو تا چشماش دخترش فقط جاشه ... روزی که همه چیز سر جاشه ... صبا تو مدرسه با دوستاشه ... مامان تو خونه مشغول کاراشه ... بابا سرکار فکرش پیش صباشه ...روزی که همین روزا جاشه .... رمزش خواستن مامان و باباشه .... صبا دختر همه ی هم وطن هاشه ... هرکی هرقدر بتونه کمک حال باباشه ...دل همه وقت اذان مشغول دعاشه ... خدا همیشه باهاشه ... خدا همیشه باهاشه !
ناقابل ..
از دل برآم به امید آنکه بر دل نشیند ....
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 20:22  توسط افشین  | 

نامه دوست عزیز خانم اسدی به صبا 7

يكي بود ، يكي نبود ، غير از خداي خوب و مهربان هيچ كس نبود . دشتي بود سرسبز و زيبا ، توي اين دشت قشنگ كره اسب سفيد كوچولويي زندگي مي كرد . كره اسب كوچولو هر روز صبح از علفهاي تازه دشت مي خورد و دور تا دور آن مي دويد و بازي مي كرد . وقتي هم خسته مي شد در گوشه اي مي نشست و به دور دورها نگاه مي كرد .
كره اسب قصه ما خورشيد را خيلي خيلي دوست داشت . او دلش مي خواست روزي آن قدر قوي و بزرگ بشود كه به ديدار خورشيد برود . براي همين هم بود كه ساعتها مي نشست و به آفتاب خوب و مهربان نگاه مي كرد روزها مي گذشت , كره اسب سفيد كوچولوي ما قوي تر و قوي تر مي شد .
يك روز صبح خيلي زود از خواب بيدار شد با خودش گفت : ((‌حالا بايد راه بيفتم بروم تا به خورشيد برسم . ))
كره اسب ما راه افتاد و رفت . او به طرف خورشيد مي رفت . به دوردورها نگاه مي كرد و با تمام سرعت مي دويد باد خنك به صورت قشنگش مي خورد و فكر رسيدن به خورشيد او را قوي تر مي كرد . هرجه او تندتر مي دويد خورشيد دورتر مي شد . كره اسب خسته بود ، كنار رودخانه اي رسيد كمي آب خورد و پاهايش را در آن شست .
رودخانه وقتي پاهاي خسته كره اسب را ديد گفت : ‌خيلي خسته اي ، با اين عجله كجا مي روي ؟  
كره اسب گفت :  پيش خورشيد
رودخانه با صدايي بلند خنديد و گفت :  پيش خورشيد تو كره اسب كوچولو و ناداني هستي هيچ كس نمي تواند پيش خورشيد برود .  
كره اسب گفت :  به كوه كه برسم راه نزديكتر مي شود .
رودخانه گفت :  من از بالاي آن كوه مي آيم . و خورشيد خيلي دورتر از كوه است .  
كره اسب به آسمان نگاه كرد . خورشيد كم كم مي رفت و آسمان تاريك مي شد . كره اسب روي تپه بلندي كه خورشيد هر روز صبح از پشت آن بيرون مي آمد . نشست و منتظر برگشتن خورشيد شد . ولي از خستگي خيلي زود به خواب رفت .
صبح كه خورشيد دوباره به آسمان برگشت ، كره اسب كوچولوي قصه ما هنوز خواب بود . صداي آرام و مهرباني گفت :  كره اسب كوچولو ، بيدارشو صبح شده . ‌
كره اسب كوچولو چشمان سياه و قشنگش را باز كرد و به دورو بر نگاه كرد . اين صداي خورشيد بود . كه با كره اسب حرف مي زد . خورشيد گفت : كره اسب كوچولو ، شنيده ام كه مي خواهي بيايي پيش من ؟
كره اسب گفت :  بله خيلي دلم مي خواهد بيايم و به شما برسم . ‌
خورشيد گفت : من خيلي خيلي دورتر از زمين هستم تو هرچقدر هم كه تند بدوي نمي تواني به من برسي ، ولي من خيلي خوشحالم ، كه دوست خوب و مهرباني مثل تو دارم . گرماي من خيلي زياد است . هيچ كس نمي تواند اينجا بيايد . ولي من همه شما را كه روي زمين زندگي مي كنيد خيلي دوست دارم . هر روز صبح به ديدارتان مي آيم و همه جا را برايتان گرم و روشن مي كنم اگر تو نمي تواني پيش من بيايي در عوض من هر روز به ديدن تو مي آيم حالا بلند شو و به دشتي كه در آن زندگي مي كني برگرد .
كره اسب كوچولو با خودش گفت :  خورشيد مرا دوست دارد و هر روز به ديدارم مي آيد . و به طرف دشت سرسبز رفت آنروز خورشيد خانم مهربان تما راه همراه كره اسب كوچولو بود وقتي كه او به دشت رسيد با كره اسب خداحافظي كرد و رفت و همانطور كه قول داده بود هر روز به ديدن كره اسب آمد

به نام خداوند رنگین کمان

خداوندبخشنده ی مهربان

خداوندزیبایی وعطرورنگ

خداوندپروانه های قشنگ

خداوندباران ونقل وتگرگ

نفس های بادوتپش های برگ

خدایی که سرشارازآرامش است

طرفدارسرسبزی ودانش است

خدایی که ازبوی گل بهتراست

وازنورباران صمیمی تراست

خدای صمیمی خدای سلام

خدای غزل قصه ی ناتمام

خدایابه مامهربانی بده

دلی ساده وآسمانی بده

شاعر:محمودپوروهاب

_________________

خدایاتورادارم غم ندارم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 13:42  توسط افشین  | 

نامه دوست عزیز خانم اسدی به صبا 6

سلام به صباي نازنينم . سلام به صباي قشنگترازگل حالت چطوره عزيزم . صباجون ديشب بازهم واست با نيوشا قصه خونديم قصه قورباغه آوازه خوان يك خط من ميخوندم يك خط نيوشا اون خطهائي رو كه نيوشا ميخوند واسه تو دخترگلم بود من ميدونم شما داستان خوندن خيلي دوست داري حتما تو مهد كودكتون هم براتون داستان ميخوندن . صبا جون نيوشا همچنان منتظره شماست كه جواب نامه هاش بدي مگه قرارنشد ه كه با نيوشا باهم يك آدم برفي بزرگ درست كنيد پس عجله كن ديگه اگه زمستون تموم بشه اونوقت ديگه نميتونيد . دخترگلم نميخواهي با بابا ومامان حرف بزني نميخواهي با من و نيوشا حرف بزني بابا ماديگه حوصلمون سررفته من كه فكرميكنم شماها داريد خودتون لوس ميكنيد آخه نيوشا هم مثل تو وقتي با من قهرميكنه حرف نميزنه ولي من ديگه حوصله ام سررفته پاشو ديگه پاشو راستي صباجون يادته بچه ها يه بازي ميكردن هي به هم ميگفتن پاشو يالاديگه پاشو منم بايد هي اين واسه تو بخونم تا تو بالاخره چشات واكني و جوابمون بدي .
مزاحمت نميشم منتظرت هستم ازراه دور اون لپاي قشنگت ميبوسم نيوشا هم هرشب واست يك داستان ميخونه اينقدرميخونه تا تودخترگلم زنگ بزني به نيوشا و بگي نيوشا ديگه ازامشب خودم ميخواهم واسه خودم داستان بخونم .
 
خيلي خيلي دوستت دارم به اميدديدارالبته خيلي زود
 
دوشنبه ساعت 10صبح 12/11/1388

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 13:39  توسط افشین  | 

نامه دوست عزیز خانم اسدی به صبا3

سلام امروز پنجشنبه 8 بهمن ماه 1388 و ساعت 30/10 صبح . امروز وقتي توسايت رفتم نامه نيوشا رو به صبا جون ديدم خيلي خوشحال شدم ازاينكه نيوشا تونسته دوست خوبي مثل صبا پيدا كنه . الان كه دارم اين مطالب واست مينويسم نيوشا رفته مدرسه منم تومحيط كارم هستم . اينجا هستم ولي تمام فكرم پيش تو دختر خوبمه دارم فكر ميكنم ميشه تو يكي از همين روزها آقاي فروزنده به من و بقيه دوستا زنگ بزنه و بگه صبا جون خوب شده و ديگه تو بستر بيماري نيست . همش به اميد اون روز هستم . نيوشا هم منتظره كه اين خبر بشنوه . راستي صبا جون امروز كه نيوشا داشت ميرفت مدرسه گفت مامان ميخواهم به بچه هاي كلاسمون بگم كه واسه صبا دعا كنن تا زودتر خوب بشه بهش گفتم حتما مادر اين كارو بكن چون دعاي شما بچه هاي معصوم كه هيچ گناهيو مرتكب نشديد سريع اجابت ميشه . نيوشا به من گفته كه بايد بريم يك عروسك خيلي خوشگل مثل خودت بخريم و واست بفرستيم. فقط به نيوشا بگو كه دوست داري موهاي عروسكت چه رنگي باشه .دوست داري لباساش مدل پرنسسي باشه فكركنم خوشت بياد حتما توهفته آينده واست ميفرستيم . دخترخوبم عزيزم شما هم بايد يك قول به مامان وبابا بدين قول بدين كه هرچه زودتر خوب بشي ديگه عكسات نبينم كه تو بستر بيماري باشي آخه من وقتي اين عكسارو ميبينم ياد روزهاي مريضي نيوشا توسال 84 ميافتم . وقتي عكسات ميبينم بخصوص عكسي كه با بلوز سرمه اي داري خيلي شبيه روزهاي مريضي نيوشا هستي حس برميگردم به سال 84 و شرايط روحي خودم و پدر نيوشا و حالا شرايط روحي مامان و باباي مهربونت . پس قول بده كه خيلي زود زودتراز اون چيزي كه همه فكر ميكنند خوب بشي . دوست دارم ايندفعه خودت واسه نيوشا ايميل بزني با دستهاي كوچيكت واسش نامه بنويسي كه ميدونم نيوشاهم خيلي منتظرته  پس بيشتر ازاين دوستات منتظر نذار. خيلي دوستت داريم
سوره انفال آيه 9-8  خداوند مهربان ميفرمايد هرگاه بندگان من با استغاثه از من چيزي را بخواهند من به آنها ميدهم و عطا ميكنم آن چيزي را كه با استغاثه از درگاه من خواسته اند
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11:54  توسط افشین  | 

نامه دوست عزیز خانم اسدی ودختر نازشان نیوشا به صبا

سلام به روی ماهت سلام به صورت قشنگت میدونستی وقتی خوابیدی مثل فرشته ها میمونی صبای گلم الان که دارم این نامه رو واست مینویسم نیوشا هم پیشم  نشسته خیلی دوست داره بیاد پیشت  منتظره که تو هرچه زودتر خوب بشی . راستی صبا جون میدونستی که خیلی زمان زیادی تا فصل بهار نمونده همین امروز از جلوی یک  گلفروشی رد میشدم دیدم اوه چقدر گل بنفشه آوردن فکر کنم توگلها رو خیلی دوست داشته باشی بخصوص گل بنفشه رو نیوشا گفت واست بنویسم که حتما توهم مثل من گلهارو دوست داری . اگه قول بدی که هرچه زودتر حالت خوب بشه و چشمهای قشنگت وا کنی یک سبد پرازگل بنفشه واست میارم تو هم قول بده که اونارو میکاری تو باغچه خونتون  و بهشون آب میدی . دوست دارم واسم یک عکس بفرستی وقتی که پیش گلها وایسادی میخواهم ببینم کدوم گل خوشگلتره گل بنفشه یا گل صبا من مطمئنم که گل صبا خانم خوشگلتره چون خیلی مهربون  و با ادبه شنیدم که خیلی بابائی رو دوست داری ای ناقلا پس چرا حالا چشات وانمیکنی و دوباره بهش بگی بابائی دوستت دارم داری خودت واسش لوس میکنی ای کلک نیوشا هم مثل تو بعضی وقتها ازاین کلکها میزنه ای ناقلاها عکسات که دیدم روی موهات گیره های خوشگلی بود حتما مامان جون موهات درست کرده بهش گفتی چقدر دوستش داری اینهمه واست زحمت میکشه راه میره قربون صدقت میره میدونم توهم بزرگ شدی حتما زحمتاشو جبران میکنی . منتظرم نگذار پاشو چشمات واکن قراره نیوشا بیاد پیشت با هم بریم پیش گلها بخصوص گل بنفشه میخواهم واسه هردوتون گلدون گل بنفشه بخرم . بیشتر ازاین منتظرم نذار برای همیشه دوستت دارم دوست کوچک تو نیوشا  

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 20:50  توسط افشین  | 

نامه دوست عزیز خانم اسدی به صبا

سلام به روي ماه صبا جون با اينكه نديدمت فقط عكسات ديدم ولي خيلي دوستت دارم . هروز صبح ميرم توسايت و پيگير حالت هستم هرشب هم واست قرآن ميخونم و آيت الكرسي راستي صبا جون عكسي كه ازت ديدم درحالت خواب بودي مژه هاي بلندت خيلي خوشگلند. خوشبحال مامان جونت كه وقتي نگاهت ميكنه كيف ميكنه بخصوص وقتي كه خوب خوب بشي ازتورختخوابت بيرون بيايي بخواي مدرسه بري . راستي قرارشده هروقت توخوب شدي من به همراه دخترم كه يكسال ازتو بزرگتره بيام شيراز آخه هرشب از حالت ازمن ميپرسه من بهش گفتم كه برات دعاكنه تا تو حالت زودتر خوب بشه اون ديشب به من ميگفت كه مامان اي كاش اون خانم پرستاره بيشتر حواسش جمع ميكرد تا صبا الان مثل بقيه بچه ها ميتونست مدرسه بره و بازي كنه و ديگه عكساش هم تو اينترنت نبود و تو هم واسه من تعريف نميكردي كه صبا مريضه . صبا جون اون داره به من اينجوري ميگه كه از مريضي توگل زيبا ناراحته از اينكه من واسش ماجراي تورو تعريف كردم غصه ميخوره چون اونم مثل تو خوشگل و نازه . ديگه بيشتر از اين مزاحمت نميشم ولي هرروز واست نامه مينويسم اينقدر نامه مينويسم كه بالاخره خودت جوابم بدي من منتظرم پاشو ديگه زودتر پاشو همه بجه ها منتظرن آخه چقدر ميخوابي خواباي خوب ميبيني حتماً داري خواب ميبيني كه تويك باغ پرازگل با بچه ها داري بازي ميكني گلهارو بو ميكني ولي ديگه بسته ديگه وقتشه كه پاشي آخه مامان جونت هم ميخواهد حرف زدن قشنگت ببينه ميخواهد تورو ببره پارك اينقدر منتظرشون نذار بابائي هم منتظره منتظرم
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 18:9  توسط افشین  | 

نامه دوست عزیز خانم اسدی ودختر نازشان نیوشا به صبا

سلام دوست خوبم سلام دوست مهربونم صباجون حالت چطوره خيلي دلم واست تنگ شده عكسهاي جديدتو كه تو خونه مامان بزرگت ازت گرفته بودن ديدم قيافه ات خيلي عوض شده با اون عكسهائي كه ميديدم خيلي فرق ميكني ماشااله خيلي بزرگ شدي چه لباسهاي قشنگي پوشيده بودي خلاصه خيلي خوشگل شده بودي عكساتو به كيميا هم نشون دادم اونهم گفت صباي عزيز چقدر بزرگ شده من با كيميا خيلي دوست داشتيم بياييم پيشت خيلي دوست داريم سه نفري باهم عكس بگيريم در كنار همديگه باشيم صبا جون ازخداي مهربون ميخواهم كه هرچه زودتر پاهاي قشنگت خوب بشه بتوني كفشهاي خيلي خوشگل بپوشي و راه بري بتوني بدوي و بتونيم سه نفري باهم بازي كنيم از خداي مهربون ميخواهم كه هرچه زودتر از سرجات پاشي خودت هرغذايي رو كه دوست داري بخوري به مامان مهربون بگي مامان جون برام لازانيا درست كن آخه بيشتر بچه ها اين غذارو خيلي دوست دارن من و كيميا هم اين غذ رو خيلي دوست داريم فكر كنم توهم بدت نياد. مامانم با ديدن عكسات به من و كيميا گفت بچه ها ببينيد صباجون چقدر بزرگ شده چه موهاي قشنگي داره چه چشمهاي قشنگي داره خلاصه مامانم يه عالمه با عكسات صحبت كرد. ما منتظره عكسهاي جديدت هستيم ولي دوست داريم عكسهايي كه بارديگه ميبينم صبايي باشه كه كنارمامان وباباي مهربون نشسته و دستاشو گذاشته تودستهاي اونها آخه اونها خيلي واسش زحمت كشيدن خيلي صبارو دوست دارن من با كيميا واست دعا ميكنيم كه عكسي برامون بفرستي كه صبا خوبه خوبه خوب شده و داره دركناره مامان وباباي مهربونش لبخند ميزنه ما بچه ها و بزرگترها منتظره اون روزهستيم و اينقدر دعا ميكنيم كه هرچه زودتر اون روز بياد. الهي آمين
راستي صباجون واست دوتا كتاب داستان خريدم به آدرست ميفرستم مامان يا باباي مهربون حتما واست ميخونن خوب گوش بده تا وقتي كه خودت خوب شدي بتوني داستانها رو واسه مامان وبابا تعريف كني و بهشون بگي كه چقدر خوب گوش كرده بودي كه همشون يادت مونده كتابهارو داشته باش تا روزي كه خودت واسه من و كيميا هم بخوني كتابها تا جند روز ديگه به دستت ميرسن
ازاين كه اينهمه حرف زدم ببخشيد آخه دلم واست تنگ شده بود ولي با عكسهاي جديدت كه فرستاده بودي ديدم خيلي خوشحال شدم و احساس كردم كه همين الان اومدم پيشت . خيلي مراقب خودت باش هرچند مامان وباباي مهربون خيلي خيلي مراقبت هستند و لي اين بدون كه يه نفر هست كه بيشتر ازهمه مراقبته و داره ازتو محافظت ميكنه تا روزي كه خوب بشي و اون فقط خداي مهربونه خدايي كه خيلي بچه هارو دوست داره خيلي مواظب اونهاست و نميذاره آسيبي به اونها برسه من ميدونم خداي مهربون فرشته هاشو ميفرسته تا به صباي عزيز سربزنند اون به فرشته هاش ميگه كه مواظب صبا باشن نذارن صبا از چيزي ناراحت بشه نذارن صبا دلش بشكنه فرشته ها هم به خداي مهربون قول دادن كه هميشه و همه جا مراقبه تو باشن آخه اونها به خدا  گفتن كه صبا هم از جنس ما فرشته هاست و قيافه اش هم عين فرشته ها خوشگله
دوستان كوچك شما نيوشا و كيميا
سه شنبه ١١/٣/٨٩
1jun2010
راستي صبا جون يادت نره پنجشنبه روزه مادره مطمئن هستم كه با چشمهاي قشنگت به مامان جون ميگي
مادر مهربونم كه به اندازه تموم ستاره هاي توي آسمون دوست دارم روزت مبارك

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 20:10  توسط افشین  | 

مطالب قدیمی‌تر